تبليغاتX
هیئت دل سوختگان حضرت زهراء(س)

نماز از منظر آیت الله بهجت (ره)

آیت الله بهجت

* نماز، بالاترین وقت ملاقات و استحضار و حضور در محضر خدا است...[1] نماز برای خضوع و خشوع جعل شده است با همه مراتب خضوع و خشوع.

 

*   نماز، عروج مؤمن است و عروج، مستلزم قرب و لقاء است... مؤمن بعد از لقای او، نه تنها به سراغ حبشیّه [زن زشت، کنایه از غیر خدا] نخواهد رفت، که خیال او را هم نخواهد کرد.

 

  * این احساس لذت در نماز، یک سری مقدمات خارج از نماز دارد، و یک سری مقدمات در خود نماز، آن چه پیش از نماز و در خارج از نماز باید مورد ملاحظه باشد و عمل شود این است که: انسان گناه نکند و قلب را سیاه و دل را تیره نکند.

 

و معصیت، روح را مکدّر می کند و نورانیّت دل را می برد. و در هنگام خود نماز نیز انسان باید زنجیر و سیمی دور خود بکشد تا غیر خدا داخل نشود یعنی فکرش را از غیر خدا منصرف کند.

 

* یکی از عوامل حضور قلب این است که: در تمام بیست و چهار ساعت، باید حواسّ (باصره، سامعه و...) خود را کنترل کنیم؛ زیرا برای تحصیل حضور قلب، باید مقدماتی را فراهم کرد! باید در طول روز، گوش، چشم و هم چنین سایر اعضا و جوارح خود را کنترل کنیم!

 

* اگر بدانیم اصلاح امور انسان به اصلاح عبادت، و در رأس آنها نماز است، که به واسطه خضوع و خشوع و آن هم به اعراض از لغو محقق می شود، کار تمام است.

* همین نماز را که ما با تهدید به چوب و تازیانه و عقوبت جهنمی شدن در صورت ترک آن، انجام می دهیم، آقایان [اولیاء] می فرمایند: از همه چیز، لذیذتر است.

 

* همین امور ساده و آشکار مثل نماز، بعضی را بر سماوات می رساند، و برای عده ای هیچ خبری نیست؛ برای بعضی اعلی علّیّین است، و برای بعضی هیچ معلوم نیست که آیا این معجون، شور است و یا شیرین!

 

* در کلمات امیر المؤمنین (ع) آمده است: « وَاعْلَمْ اَنَّ کُلَّ شَی ءٍ مِنْ عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلاتِکَ؛ بدان که تمام اعمالت، تابع نمازت می باشد»

 

 از حدیث «تَنَعَمُّوا بِعِبادَتی فِی الدُّنْیا فَاِنَّکُمْ تَتَنَعَّمُونَ بِها فِی الاْخِرَةِ؛ در دنیا به عبادت من متنعّم شوید، زیرا در آخرت، به همان متنعّم خواهید شد.» بر می آید که عبادات، قابلیت تنعّم را دارد؛ ولی ما عبادات را به گونه ای به جا می آوریم که گویا شلاق بالای سر ما است... گویا داروی تلخی را از روی ناچاری می خوریم.

 

 *  وقتی بنده از پیشگاه مقدس حضرت حقّ بازمی گردد، اوّلین چیزی را که سوغات می آورد، سلام از ناحیه او است. در دعای مسجد کوفه آمده است: « اللَّهُمَّ اَنْتَ السَّلامُ، وَمِنْکَ السَّلامُ، وَاِلَیْکَ یَرْجِعُ، وَیَعُودُ السَّلامُ، حَیِّنا رَبَّنا مِنْکَ السَّلامُ؛ خداوندا، تو خود سلامی و سلام از ناحیه تو است و به سوی تو بازمی گردد. پروردگارا، ما را به سلام از ناحیه خود تحیّت گوی»

 

* چه قدر تناسب دارد تکبیر برای ورود به نماز، و تسلیم برای خروج از آن !... در تکبیر، اکبر مناسب است... یعنی تمام امور دنیا و همه بزرگها را کنار بگذارید؛ چون خداوند متعال اکبر است... نمازگزار با تکبیر، در حرم الهی وارد می شود؛

 

 ولی ما چه می دانیم که‌اینها یعنی چه! در روایت است که « لَوْ عَلِمَ المُصَلّی ما یَغْشاهُ مِنْ جَلال اللَّه لَمَا انْفَتَلَ عَنْ صَلاتِهِ؛ اگر نمازگزار می دانست که از جلال الهی چه چیزهایی او را فرا گرفته است، هرگز از نماز روی بر نمی گرداند»

 

 *  ذکر خدا در حال نماز، بهترین ذکر است؛ چون نماز به منزله کعبه است و نمازگزار در کعبه و حرم اَمن الهی داخل شده و بناگذاشته است که از باب تکبیر، داخل و از باب تسلیم، خارج شود.


[1] مبلغان > فروردین و اردیبهشت 1388 - شماره 114> پرسش ازمحضر بزرگان (این شماره آیت الله بهجت)

منبع : پایگاه حوزه نت


+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1390ساعت 21:20  توسط گمنام  | 

برخى از فرقه ‏هاى اسلامى معتقدند كه اطاعت از حكام واجب است و به هیچوجه نمى ‏توان با آنان از در مخالفت درآمد و یا بر ضدشان قیام كرد. دیگر فرق نمى ‏كند كه ماهیت ‏حاكم چه باشد، حتى اگر مرتكب بزرگترین گناهان شود و یا هتك مقدسات كند. معناى این عقیده آن است كه حاكم هر چند بی گناهان را كه از اولاد رسول خدا هم باشند بكشد، باز اطاعتش واجب و تمرّد از وى حرام است. این مساله جزء معتقدات برخى از فرقه ‏هاى اسلامى است مانند: اهل حدیث، عامه اهل سنت، چه پیش و چه بعد از امام اشعرى كه خود او نیز به همین مطلب عقیده ‏مند بود.
براى تایید این عقیده احادیثى هم به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نسبت داده ‏اند، ولى متوجه نبودند كه این بر خلاف نص صریح قرآن و حكم عقلى و وجدان مى ‏باشد.
این اعتقاد ‏بازتاب گسترده ‏اى بر اندیشه ‏هاى نویسندگان، مورخان و حتى علما و فقهایشان بر جاى نهاده كه به موجب آن خود را مجبور مى‏ دیدند كه لغزش ها و جنایات حكام را بپوشانند و یا توجیه و تاویل نمایند.
یكى از خواست هاى این حكام آن بود كه حقایق مربوط به ائمه علیهم السّلام را از نظر مردم پنهان نگه داشته و یا آنها را به گونه بدى بازگو كنند. در این باره علما، نویسندگان و مورخان از هیچ كوششى فروگذار نمى ‏كردند و براى اجراى اراده حاكم كه - بر حسب عقیده جبرى كه خود آنها جعل كرده بودند - اراده خداست، نهایت امكانات خود را به كار مى ‏گرفتند. از این رو مى ‏بینیم كه در بسیارى از كتاب هاى تاریخى نه تنها زندگى امامان ما نوشته نشده بلكه حتى نامشان هم برده نشده است.
دلیل این رویداد نه آن بود كه امامان افرادى گمنام و ناشناخته بودند یا آن كه كسى به آنها توجهى نمى ‏نمود. زیرا هر چه بود مردم یا از روى دوستى و تشیع و یا از روى دشمنى و مبارزه با آنان سر و كار داشتند. با این وصف، حتى نام آنان را در بسیارى از كتب تاریخى نمى ‏یابیم. در حالى كه آنها حتى از ذكر داستان هایى مربوط به آوازخوان ها، رقاصه ‏ها و حتى قطاع طریق خوددارى نمى ‏كردند.
اینها خیانت نسبت ‏به حقیقت‏ به شمار مى ‏رود، یعنى این نویسندگان در برابر نسل هاى آینده خود مرتكب خیانت ‏شدند و امانتى را كه لازم بود به عنوان نویسنده رعایت كنند، هرگز نپاییدند.
در چنین شرایطى شیعیان اهل بیت از امكانات كمى براى ذكر حقایق مربوط به امامان خویش برخوردار بودند. آنان همواره تحت تعقیب حكام قرار گرفته و جانشان همیشه در مخاطره بود.
اكنون مى ‏پرسید پس چرا خلفا آن همه علما را ارج مى ‏نهادند. چرا آنها را از دورترین نقاط نزد خود فرا مى‏ خواندند. آیا این شیوه با موضع خصمانه ‏اى كه آنان در برابر اهل بیت اتخاذ كرده بودند منافات نداشت؟
پاسخ این سؤال روشن است. نخست :علت‏ سوء رفتارشان با ائمه این بود كه اولا چون مى ‏دانستند كه حق حكمرانى از آن آنهاست پس مى ‏كوشیدند تا با از بین بردنشان این حق نیز پایمال شود.
ثانیا: ائمه هرگز حكام مزبور را تایید نمى ‏كردند و هیچگاه از كردارشان ابراز خشنودى نمى ‏داشتند.
ثالثا: ائمه با رفتار نمونه و شخصیت نافذ خود بزرگترین عامل خطر براى جان خلفا و دستگاه قدرتشان به شمار مى ‏رفتند.
اما این كه چگونه علما را آن همه تشویق مى‏ كردند، براى تحقق بخشیدن به هدف های سیاسى معینى بود. البته این حمایت تا حدودى رعایت مى ‏شد كه زیانى براى حكومتشان در برنداشته و علم و عالم یكى از ابزار خدمت ‏به آنان مى‏بود. آنها مى ‏خواستند از این مجرا هدف هاى زیر را تامین كنند:
1- دانشمندان كه طبقه آگاه جامعه را تشكیل مى ‏دادند تحت مراقبت و سلطه آنها قرار گیرند.
2- به دست این دانشمندان بسیارى از نقشه ‏هاى خود را به شهادت تاریخ عملى سازند.
3- خود را در نظر مردم دوستدار علم و عالم جلوه مى ‏دادند تا بدین وسیله جلب اطمینان بیشترى كنند و طرد اهل بیت ‏با استقبال از علما به نحوى جبران مى ‏شد.
4- تشویق علما وسیله ‏اى براى پوشاندن چهره ائمه و به فراموشى سپردن یاد آنها بود.
پس مقام علم و عالم در حدود همین هدف ها براى خلفا محترم بود. و گرنه هر بار كه از سوى شخصیتى احساس خطر مى‏ كردند در رهایى از چنگش به هر وسیله ممكن دست مى ‏یازیدند.
احمد امین درباره منصور مى ‏نویسد:« معتزلیان را هر بار كه لازم مى‏ دید فرا مى ‏خواند و محدثان و علما را نزد خویش دعوت مى ‏كرد، البته این تا وقتى بود كه آنان برخوردى با سلطه ‏اش پیدا نمى ‏كردند، و گرنه دستگاه كیفرى علیه‏ شان به كار مى‏ افتاد» (1)
آرى، همین منصور بود كه «ابوحنیفه‏» را مسموم كرد و بر امام صادق كه از بیعت ‏با محمد بن عبدالله علوى سرباز زده بود، همراه با خانواده و شاگردانش، بسیار تنگ مى ‏گرفت.
بهرحال، اكنون برگردیم و كلام خود را از آنجا دنبال كنیم كه گفتیم حكام بسیار مى ‏كوشیدند تا حقایق مربوط به ائمه علیه السّلام باز گفته نشود و یا آن كه بگونه نادرستى آنها را به مردم عرضه مى ‏كردند و در این باره از كسانى كه عنوان «دانشمند» داشتند نیز كمك مى‏ گرفتند.
بنابراین، این راست است اگر بگوییم ابن اثیر، طبرى، ابوالفداء، ابن العبرى، یافعى و ابن خلكان از آن دسته از دانشمندانى بودند كه به حقیقت و تاریخ خیانت كردند و در نگارش وقایع انصاف و بی طرفى لازم را نداشتند.
مثلا یكى از موارد لغزش اینان كه به وضوح حاكى از تعصب آنان و اطاعت كوركورانه‏شان از حكام است مطلبى است كه درباره نحوه درگذشت امام رضا علیه السّلام نوشته‏اند. طبق نوشته ایشان امام انگور خورد و آنقدر زیاد خورد كه به مرگش منتهى گردید.(2)
ظاهراً ابن خلدون هم كه شخصى اموى مشرب بود مى ‏خواسته از اینان پیروى كند كه در تاریخ خود چنین آورده: «چون مامون به طوس وارد شد، امام رضا بر اثر انگورى كه خورده بود به طور ناگهانى در گذشت... » (3)
به راستى كه این حرف ها عجیب است. آخر چگونه انسان مى ‏تواند چنان پرخورى را درباره یك آدم معمولى بپذیرد تا چه رسد به امامى كه همه به دانش، حكمت، زهد و پارسائیش اعتراف داشتند.
آیا انسان عاقل هیچ به خود اجازه چنین پندارى مى ‏دهد كه شخصى عاقل و حكیم همچون امام با پرخورى دست‏ به خودكشى زده باشد؟
آیا كسى در طول زندگى امام به یاد دارد كه وى شخصى پرخور و شكم ‏پرست ‏بوده باشد؟ یا بر عكس، علم و زهد و تقوا، با صرفنظر از عقل و حكمت، هرگز به انسان اجازه نمى ‏دهد تا بدان حد شكم خود را انباشته از خوردنى كند.
اینها همه ناشى از تعصب مذهبى و پیروى از تمایلات كوركورانه است كه به امام چنین نسبتى را مى ‏دهند و گرنه كجا عقل و وجدان آدمى چنین رویدادى را مى‏ تواند تصدیق كند!

نظرات مختلف در مورد شهادت امام
- نظر برخى دیگر از مورخان ‏با نگرشى سریع بر اقوال مورخان درباره درگذشت امام علیه السّلام به بررسى ناهماهنگى گفته‏ ها و نقطه نظرهایشان خواهیم رسید.
- عده‏اى در این باره فقط خود حادثه را گزارش كرده ‏اند ولى هیچگونه ذكرى از علت آن ننموده ‏اند و فقط بر سبیل تردید چنین آورده ‏اند: «گفته مى ‏شود كه او مسموم شد و درگذشت‏» (مانند یعقوبى در جلد دوم ص 80 از تاریخش(.
- نظر دسته سوم ‏عده‏ اى دیگر مسموم شدن امام را پذیرفته ‏اند ولى معتقدند كه این جنایت ‏به دست عباسیان صورت گرفت. سید امیر على داراى همین عقیده بود كه احمد امین نیز بدان اشاره كرده است.(4)
براى این نظر سند تاریخى جز آنچه كه «اربلى‏» نقل كرده، وجود ندارد. وى عبارتى مبهم در این باره نوشته: «چون دیدند كه خلافت‏ به اولاد على انتقال یافته على بن موسى را سم دادند و او در رمضان در طوس درگذشت‏.» (5)
- نظر چهارم‏ برخى نیز گفته ‏اند امام به دست مأمون مسموم گردید ولى این به رهنمود و تشویق فضل بود.
به نظر ما مامون هرگز نیازى به تشویق یا راهنمایى براى انجام این كار نداشت، چه خود موقعیت امام را به خوبى احساس مى ‏كرد. روشن است كه این نظریه براى تبرئه مامون ابراز شده، چرا که فضل مدتها پیش از امام به دست مامون كشته شده بود. از این گذشته، چگونه مى ‏توان باور كرد كه مامون این جنایت را تنها به خاطر خوشایند فضل انجام داده و خودش هیچگونه تمایلى بدان نداشته است!
- نظر پنجم ‏برخى دیگر گفته‏ اند كه امام به مرگ طبیعى درگذشت و هرگز مسمومیتى در كار نبود. براى اثبات این موضوع دلایلى ذكر كرده‏ اند.
یكى از این افراد «ابن جوزى‏» است كه پس از نقل قول از دیگران كه نوشته‏ اند پس از یك استحمام در برابر امام علیه السّلام بشقابى از انگور كه به وسیله سوزن زهرآلود مسموم شده بود، نهادند و او با تناول انگورها مسموم شده بدرود حیات گفت، ابن جوزى مى‏ نویسد كه این درست نیست كه بگوییم مأمون عامل مسموم كردن وى بوده باشد. چه اگر اینطور بود پس چرا آن همه در مرگ امام ابراز حزن و اندوه مى ‏كرد. این حادثه چنان بر مامون گران آمد كه از شدت اندوه چند روز از خوردن و آشامیدن و هر گونه لذتى چشم پوشیده بود.(6)
البته عبارت ابن جوزى حاكى از آن است كه مسموم شدن امام را پذیرفته ولى منكر آنست كه مامون عامل این جنایت ‏بوده باشد.
« اربلى‏» نیز به پیروى از ابن جوزى همین عقیده را ابراز كرده و همانگونه بر گفته خویش دلیل آورده است.
احمد امین نیز از كسانى است كه معتقدند كسى غیر از مامون بود كه سم را به امام خورانیده، چه او حتى پس از مرگ امام و ورودش به بغداد هنوز جامه سبز مى ‏پوشید و به علاوه، مامون با علما درباره برترى حضرت على علیه السّلام مباحثه مى ‏كرد. (7)
دكتر احمد محمود صبحى نیز چنین پنداشته كه داستان مسمومیت امام رضا علیه السّلام از مطالب ساختگى شیعه است كه هرگز بین موقعیت امام در نزد مامون كه از آن همه ارجمندى برخوردار بود با خورانیدن سم به او، تناقضى احساس نمى ‏كنند.(8(
دلایل كسانى كه در تبرئه مأمون از جنایت ‏سم خورانى سعى كرده ‏اند، به شرح زیر خلاصه مى ‏گردد:
1- پیمان ولیعهدى كه به موجب آن امام پس از مامون به خلافت مى ‏رسید.
2- بزرگداشت‏ شأن امام و تایید شرف و علم و فضیلت وى و ارجمندى خانواده ‏اش.
3- به همسرى وى در آوردن دخترش كه خود عامل تحكیم دوستى میان آن دو بود.
4- استدلال مامون بر برترى على علیه السّلام در برابر علما.
5- ابراز اندوه فراوان پس از درگذشت امام به طورى كه از خوردن و آشامیدن و دیگر لذت ها روى گردانده بود.
6- دفن كردن امام در كنار قبر پدرش رشید، و این كه او خود بر جسد وى نماز گزارد.
7- پس از درگذشت امام، او همچنان لباس سبز مى ‏پوشید حتى پس از ورودش به بغداد.
8- پیوسته با علویان به رغم اقدام هاى مكرر بر ضدش، مهربانى مى ‏نمود.
9- خلق و خوى مامون به او اجازه چنین جنایتى نمى ‏داد.
10- مسمومیت امام از جعلیات شیعه است.
این خلاصه همه دلایلى بود كه تبرئه كنندگان مامون آورده‏ اند. ولى به نظر ما اینان یا به تمام حقایق، علم كافى نداشتند و در نتیجه نتوانستند نظر درستى درباره این مساله تاریخى ابراز كنند، و یا آن كه حقیقت را مى ‏دانستند ولى به پیروی از پیشینیان خود بر ضد ائمه تعصب ورزیده به پیروى از هواى خویش و خلفایشان، حقایق مضر به احوالشان را لوث كرده ‏اند.
واقع امر اینست كه تمام چیزهایى كه اینان ذكر كرده‏ اند هیچ كدام مانع از آن نبود كه مامون براى دفع خطر وجود امام علیه السّلام دست‏ به توطئه بزند، همانگونه كه قبلا هم همین بلا را بر سر وزیرش فضل بن‏ سهل آورده بود. فضل نیز مقامى شامخ نزد مامون داشت و حتى اصرار داشت كه دخترش را هم به وى تزویج كند.
او همچنین فرمانده خود «هرثمه بن اعین‏» را نیز به مجرد ورود به مرو سر به نیست كرد، بى‏ آن كه كوچكترین مجالى براى دفاع به وى بدهد و یا شكایتش را استماع كند. توطئه‏ هاى مامون گریبان گیر طاهر و فرزندانش و دیگران نیز شد. اینان وزرا و فرماندهانش بودند كه براى مامون و تحكیم پایه ‏هاى قدرتش آن همه خدمت كرده و دیگران را با زور و شمشیر به اطاعتش در آورده بودند.
با این وصف مى ‏بینیم كه چگونه همه را یكى پس از دیگرى به دیار عدم فرستاد در حالى كه نسبت ‏به همه نیز ابراز محبت و سپاسگزارى مى ‏نمود. مامون كسى بود كه به خاطر سلطنت و حكومت، برادر خود را بكشت، حال چگونه به همین انگیزه از كشتن امام رضا دست ‏باز دارد. آیا این معقول است كه بگوییم به نظر وى امام رضا از تمام این خدمتگزاران صدیقش و حتى از برادرش محبوب تر مى ‏نمود؟
اما این كه بر مرگ امام ابراز حزن و سوگوارى نمود قضیه روشن است. مگر در آن شرایط از چنان افعى مكار و سیاست ‏بازى مى ‏شد انتظار شادمانى و سرور برد؟
مگر هم او نبود كه فضل را كشت و سپس بر مرگش اندوه فراوان ابراز داشت (9)و قاتلانش را هم كه به دستور خود او بودند، از دم تیغ گذرانید. بعد هم سر آنان را نزد حسن - برادر فضل - فرستاد و دخترش هم را به عقد وى درآورد. اما پس از پیروزى بر ابن شكله، حسن را نیز از مقامش سرنگون ساخت.(10)
طاهر را نیز خود او كشت ولى بی درنگ یحیى بن اكثم را از سوى خود نزد فرزندانش گسیل داشت تا مراتب تسلیت ‏خلیفه را به ایشان ابراز كند. سپس فرزندان طاهر را بر جاى پدر بنشاند ولى به تدریج همه را یكى پس از دیگرى سرنگون نمود.
از این قبیل جنایات، مامون بسیار كرده كه اكنون مجال ذكر همه آنها نیست. به همین قیاس، عكس‏العمل ها و گفته‏هایش در مرگ امام رضا علیه السّلام نیز كوچكترین ارزشى نداشت. چه اگر راست مى‏گفت پس چگونه دست ‏به خون هفت تن از برادران امام بیالود و علویان را تحت ‏شكنجه و آزار درآورد و به كارگزار خود در مصر نوشت كه منبرها را شستشو دهد، چه بر فرازشان نام امام رضا علیه السّلام در خطبه‏ها رانده شده بود.
مامون از چه شرافتى برخوردار بود كه بگوییم كشتن امام با خُلق و خوى وى ناسازگار بود. آیا كشتن آن همه افراد مگر منافاتى با مهر و محبتش داشت كه پیوسته نسبت ‏به آنان ابراز مى ‏داشت. بنابراین، مهر ورزیش نسبت‏ به امام نیز هیچگونه منافاتى با قتلش نمى ‏توانست داشته باشد.
اما این كه علویان را بزرگ مى‏ داشت علت را خودش در نامه ‏اى كه به عباسیان نوشته، چنین بیان مى ‏دارد كه این بزرگداشت جزئى از سیاست وى به شمار مى ‏رود. لذا پس از درگذشت امام رضا علیه السّلام دیگر لباس سبز را - كه ویژه علویان بود - نپوشید، هفت تن از برادران امام را به قتل رسانید و به فرمانروایان خود در هر نقطه ‏اى دستور داد كه به دستگیرى علویان بپردازند.
اما سخن احمد امین كه نوشته علویان بر ضد مامون بسیار قیام كرده بودند، ادعایى است كه هرگز صحت ندارد. زیرا در تاریخ حتى نام یك قیام پس از درگذشت امام رضا علیه السّلام ثبت نشده، به جز قیام «عبدالرحمن بن احمد» در یمن كه انگیزه‏ اش را همه مورخان ظلم كارگزاران خلیفه نوشته‏ اند، و همچنین شورش برادران امام علیه السّلام كه به خونخواهى وى برخاسته بودند.
اما اینكه گفته ‏اند داستان مسمومیت امام از ساختگی هاى شیعه است، باید گفت كه پیش از شیعه خود تاریخ نویسان سنى این جنایت را به مامون نسبت داده بودند و شیعیان نیز شرح این داستان را در كتاب هاى اهل سنت مى ‏خواندند. با این همه اگر كسى باز در تبرئه مامون و حسن نیتش اصرار دارد به این سؤال پاسخ دهد كه چرا پس از درگذشت امام، مقام ولیعهدى را به فرزندش حضرت جواد علیه السّلام عرضه نكرد، در حالى كه او نیز دامادش بود و به فضل و علم و كمالاتش نیز اعتراف مى ‏كرد. حضرت جواد به رغم خردسالیش تحسین عباسیان را نسبت‏ به فضل و كمال خویش برانگیخته بود. مناظره وى با «یحیى بن اكثم‏» معروف است كه با چه مهارتى به سؤال هاى وى پاسخ مى ‏داد (11)به علاوه، صغر سن نمى ‏توانست ‏بهانه عدم واگذارى مقام ولیعهدى به امام جواد علیه السّلام باشد، چه ولیعهدى معنایش تصدى عملى امور مملكتى نیست و تازه خلفا و حتى رشید، پدر مامون، براى كسانى بیعت ولیعهدى گرفته بودند كه به مراتب خردسال تر از امام جواد بودند.
- نظر ششم كه نظرى درست است! طبق این نظر امام علیه السّلام بدون شك مسموم گردید. كسانى كه بر این عقیده ‏اند گروه بزرگى را تشكیل مى‏ دهند كه ابن جوزى نیز بدانها اشاره كرده است.
شیعیان به طور كلى این نظر را تایید كرده‏ اند مگر مرحوم اربلى در كشف الغمه كه خود را هم عقیده با ابن طاوس و شیخ مفید دانسته است. ولى ظاهر امر چنین است كه شیخ مفید نیز قایل به مسمومیت امام بوده، چه نوشته است: آن دو - یعنى مامون و رضا - با همدیگر انگورى را تناول كردند سپس امام علیه السّلام بیمار شد و مامون نیز خود را به بیمارى زد!!. .
یكى از امورى كه بهترین دلیل بر شهادت امام علیه السّلام به شمار مى ‏رود اتفاق شیعه بر این مطلب است. چه آنان بهتر و عمیق ‏تر به احوال امامان خود مى‏ پرداختند و دلیلى هم براى تحریف یا كتمان حقایق در این زمینه نداشتند.
از اهل سنت و دیگران نیز گروه بسیارى از دانشمندان و مورخان هستند كه منكر مرگ طبیعى امام علیه السّلام بوده و یا لااقل مسمومیت وى را قولى مرحج دانسته ‏اند. مانند این افراد:
- ابن حجر در صواعق ص 122 / ابن صباغ مالكى در فصول المهمة ص 250.
- مسعودى در اثبات الوصیة ص 208/ التنبیه و الاشراف ص 203/ مروج الذهب / 3 / ص 417.
- قلقشندى در مآثر الانافة فى معالم الخلافه / 1 / ص 211.
- قندوزى حنفى در ینابیع المودة، صص 263 و 385.
- جرجى زیدان در تاریخ تمدن اسلامى / 2 / بخش 4 / ص 440، و در صفحه آخر از كتاب امین و مامون.
- ابوبكر خوارزمى در رساله خود - احمد شلبى در تاریخ اسلامى و تمدن اسلامى / 3 / ص 107.
- ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبین – ابو زكریا موصلى در تاریخ موصل 171 / 352 - ابن طباطبا در الآداب السلطانیة ص 218 - شبلنجى، در نور الابصار ص 176 و 177 چاپ سال 1948.
- سمعانى در انسابش / 6 / ص 139.
- در سنن ابن ماجه به نقل تهذیب تهذیب الكمال فى اسماء الرجال ص 278 - عارف تامر در الامامة فی الاسلام ص 125.
- دكتر كامل مصطفى شیبى در الصله بین التصوف و التشیع ص 226.
و بسیارى دیگر. . .

بازتاب قتل امام علیه السّلام در زمان مامون
چون به كتاب هاى تاریخى مراجعه مى ‏كنیم درمى ‏یابیم كه شهادت امام رضا علیه السّلام به دست مامون به وسیله سم، حتى در زمان مامون نیز امرى معروف و بر سر زبان هاى مردم بود. به طورى كه مامون خود از این اتهام شِكوه مى‏ كرد كه چرا مردم او را عامل مسموم كردن امام مى ‏پنداشتند!
در روایت آمده كه هنگام مرگ امام علیه السّلام مردم اجتماع كرده و پیوسته مى‏ گفتند كه این مرد - یعنى مامون - وى را ترور كرده است. در این باره آنقدر صدا به اعتراض برخاست كه مامون مجبور شد محمد بن جعفر، عموى امام، را به سویشان بفرستد و براى متفرق كردنشان بگوید كه امام علیه السّلام امروز براى احتراز از آشوب از منزل خارج نمى ‏شود.(12)
ابن خلدون علت قیام ابراهیم فرزند امام موسى علیه السّلام را آن دانسته كه وى مامون را متهم به قتل برادرش مى‏ نمود.(13)ابراهیم نیز به اتفاق مورخان به دست مامون مسموم گردید. برادرش نیز زید بن موسى كه در مصر شورش كرده بود به دست همین خلیفه مسموم شد. این كه یعقوبى نوشته كه مامون ابراهیم و زید را مورد عفو قرار داد (14)منافاتى با آن ندارد كه مدتى بعد با نیرنگ به ایشان سم خورانیده باشد. چه آنان به خونخواهى برادر خود برخاسته بودند و عفو مامون یك ژست ظاهرى مى ‏بود.
طبق نقل برخى از منابع تاریخى یكى دیگر از برادران امام رضا علیه السّلام به نام احمد بن موسى چون از حیله مامون آگاه شد. همراه سه هزار تن - و به روایتى دوازده هزار - از بغداد قیام كرد. كارگزار مامون در شیراز به نام «قتلغ خان‏» به امر خلیفه با او به مقابله برخاست و پس از كشمكشهایى هم او هم برادرش «محمد عابد» و یارانشان را به شهادت رسانید.(15)
در آن ایام برادر دیگر امام رضا علیه السّلام به نام هارون بن موسى همراه با بیست و دو تن از علویان به سوى خراسان مى‏آمد. بزرگ این قافله خواهر امام رضا یعنى حضرت فاطمه علیه السّلام بود (16). مامون ماموران انتظامى خود را دستور داد تا بر قافله بتازند. آنها نیز همه را مجروح و پراكنده كردند. هارون نیز در این نبرد مجروح شد ولى سپس او را در حالى كه بر سر سفره غذا نشسته بود غافلگیر كرده به قتل رساندند.(17)
مى‏ گویند حتى به حضرت فاطمه علیه السّلام نیز در ساوه زهر خورانیدند كه پس از چند روزى او هم به شهادت رسید.(18)
دیگر از قربانیان مامون، برادر دیگر امام علیه السّلام به نام حمزة بن موسى بود.
با توجه به این وقایع در مى ‏یابیم كه مساله شهادت امام به دست مامون در همان ایام نیز امرى شایع میان مردم گردیده بود.

پیشگویى امام علیه السّلام و اجدادش
افزون بر تمام آنچه كه گذشت ‏یاد این نكته نیز لازم است كه امام رضا علیه السّلام شهادتش را به وسیله زهر، خود بارها پیشگویى كرده بود. به علاوه، اجداد پاكش نیز سال ها پیش از وى، رویداد شهادت امام رضا علیه السّلام را خبر داده بودند.
مى ‏توان روایات وارد شده در این زمینه را به سه طبقه تقسیم كرد:
1- آن دسته از روایات كه از لسان مبارک پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم یا ائمه علیه السّلام نقل شده و حاكى از به شهادت رسانیدن امام رضا در طوس است. در این باره پنج ‏حدیث وارد شده است.
2- آن دسته از روایات كه از خود امام رضا علیه السّلام نقل شده كه شهادتش به دست مامون و دفنش را در طوس كنار قبر هارون، پیشگویى نموده است.
این بود بررسی اجمالی نحوه شهادت امام رضا علیه السّلام، که امید است به دست یافتن حقیقت کمک بنماید.
 

پى ‏نوشت‏ ها:
1- ضحى الاسلام، 3 ، ص 202 و نیز جلد 2 / ص 46 و 47.
2- الكامل / 5 / ص 150 - طبرى / 11 / ص 1030 - تاریخ ابوالفداء / 2 / ص 23 - مختصر تاریخ الدول / ص 134 - مرآة الجنان / 2 / ص 12 - وفیات الاعیان / 1 / ص 321 (چاپ 1310 هجرى) - برخى از اینان داستان مسموم شدن را با تعبیر «گفته مى‏شود. . . » بیان كرده‏اند.
3- تاریخ ابن خلدون / 3 / ص 250.
4- روح الاسلام، سید امیر على / ص 311 و 312 - احمد امین چنین نگاشته: «اگر به راستى او را مسموم كرده باشند، حتما این سم را كسى غیر از مامون به او خورانیده، یعنى یكى از مدعیان حكومت ‏براى خاندان عباسى‏.»
5- الامام الرضا ولى عهد المامون / ص 102 به نقل از خلاصة الذهب المسبوك / ص 142.
6- تذكرة الخواص / ص 355.
7- ضحى الاسلام / 3 / ص 295 و 296.
8- نظریة الامامة / ص 387.
9- التاریخ الاسلامى و الحضارة الاسلامیة / 3 / ص 322 - ماثر الانافة / 1 / ص 211. درباره چگونگى قتل فضل سخن گفتیم و دیگر آن را تكرار نمى‏كنیم.
10- لطف التدبیر / ص 166.
11- الصواعق المحرقة، فصول المهمة، ینابیع المودة، اثبات الوصیة، بحار، اعیان الشیعة، احقاق الحق جلد 2 به نقل از: اخبار الدول قرمانى، نور الابصار، ائمة الهدى هاشمى، الاتحاف بحب الاشراف، مفتاح النجا فى مناقب اهل العبا. . .
12- مسند الامام الرضا / 1 / ص 130 - بحار / 49 / ص 299 - عیون اخبار الرضا / 2 / ص 242.
13- تاریخ ابن خلدون / 3 / ص 115.
14- مشاكلة الناس لزمانهم / ص 29.
15- قیام سادات علوى / ص 169 - اعیان الشیعة / 10 از مجلد 11 / ص 286 و 287 به نقل از كتاب الانساب از محمد بن هارون موسوى نیشابورى - مدینة الحسین (سرى دوم) ص 91 - بحار / 8 / ص 308 - حیاة الامام موسى بن جعفر / 2 / ص 413 - فرق الشیعة / حاشیه ص 97 به نقل از بحر الانساب (چاپ بمبئى) و سایر منابع.
16- قیام سادات علوى / ص 168.
17- جامع الانساب / ص 56 - قیام سادات علوى / ص 161 - حیاة الامام موسى بن جعفر / 2.
18- قیام سادات علوى / ص 168.

منبع: كتاب زندگى سیاسى هشتمین امام، ص 202 ، سید جعفر شهیدى
برگرفته شده از سایت راسخون

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 22:0  توسط گمنام  | 

جهاد امام حسن (علیه السّلام )

جهاد او جالبترین و در عین حال، دردناكترین نوع جهاد و دارای وسیعترین میدانها و طولانیترین رنجها بود.
در راه خدا جهاد كرد ولی نه فقط در یك جبهه بلكه در جبهه های بسیار: در جبهه مبارزه با دشمن چه به صورت لشكركشی و چه به صورت مقابله با فتنه انگیزیها و شیطنتهای او؛ در جبهه مبارزه با اصحاب و سپاهیان خودش بدین صورت كه با روشهای گوناگون در صدد اصلاح آنان برآمد و چه رنجی در این راه برد و بلاخره هم توفیق نیافت، در جبهه مبارزه با نفس، بدینصورت كه عواطف خویشتن را كنترل نمود و طغیان تمایلات خود را مهار كرد و سلطه نفس را سركوب ساخت... و در رهبران بشری كسی را نمیشناسیم كه توانسته باشد بر تمایلات و احساسات و اعصاب خود چندان تسلط یابد كه ایشان در موارد مختلف این سرگذشت، تسلط یافته است. در جبهه مبارزه با شیعیان مخلص خود بدینصورت كه پرسشهای عتاب آمیز و جرات آلود آنان را درباره علت صلح، با خونسردی تحمل كرد و با روشی كه نمایشگر فرشته خویی او و نشان دهنده روح یك امام معصوم بود با آنان روبرو شد یعنی خشم خود را فرو خورد و شكیبایی ورزید و با طبعی آرام و لهجه ای شیرین و دلپذیر و گذشتی فراوان آنان را پذیرفت.عتاب هر یك را به روشنترین و صحیحترین وضع پاسخ میگفت و هدفهای خود را برای او تشریح میكرد و لحن خصمانه عتاب او را از بین می برد و مخاطب او ناگهان خود را با حجتی قوی و هدفی بزرگ و رایی اصیل مواجه مییافت و از مشاهده موقعیت امام خود، به یاد موقعیت پیامبران می افتاد و سخن او را همچون وحی و الهام آسمانی می پذیرفت... و مگر چنین نبود؟او كه از قدرت و حكومت گذشته بود، در این راه مبارزه میكرد كه اسلام را باقی بدارد و زندگی مسلمانان را قرین رفاه و آسودگی سازد و مومنان را از قتل برهاند. در حقیقت او در حكم كسی بود كه در راه خدا از حق زندگی صرفنظر میكند و در بهای نعیم آن جهان، جان خود را تقدیم میدارد.

█ صبر امام حسن (علیه السّلام )
صبر او، عكس العمل جهاد او حصاری بود كه در همه میدانها و جبهه ها بدان پناه میبرد.
او از زمانه و مردم زمانه به قدری محرومیت و خیانت و غداری و توطئه و ترور و پیمان شكنی و تهمت و دشنام دشمنان و رویگردانی و عتاب دوستان را تحمل كرد كه در میان زعمای تاریخ ـ تا آنجا كه ما بیاد داریم ـ از كسی جز او همانند آن را سراغ نداریم. او همه این ناملایمات را با صبری كه كوهها با آن برابری نمی توانند كرد متحمل میشد و شرایط نامساعدی را كه از همه سو احاطه اش كرده بود با حكمت سرشار و پختگی و كار آزمودگی تمام، طی كرد؛ هرگز تسلیم غضب و زبون احساسات نشد؛ در برابر حوادث خود را نباخت و از شداید در اضطراب نیفتاد و هیچ عاملی جز یاری دین و برافراشتن پرچم قرآن و بلند آوازه ساختن دعوت اسلام، نتوانست او را برانگیزد.
دارنده این مزایا و این خصال، همان حسن (علیه السّلام) سبط پیغمبر است با همان حقیقتی كه خدایش آفریده است. هیچ كس به جز جاهلی لجوج یا دشمنی بی انصاف را یارای آن نیست كه در این صفات و خصال بر حسن (علیه السّلام ) خرده گیری كند. صفات او در زمان خودش برترین صفات بود. از بخشش و كرمش همچون ضرب المثلی نام برده می شد؛ شیرینی گفتار و حاضر جوابی وی و قدرت منطقش و هیبتش و حلمش و عقل و درایتش را دشمنان تصدیق میكردند، چه رسد به دوستان.
به ستایشهای معاویه از او بنگرید؛ هر گاه در محضر او بحث و مشاجره ای درباره حسن(علیه السّلام ) در میگرفت وی در آخر كار سخنی در تمجید آن حضرت میگفت و گاه بدون آنكه بحثی از این گونه پیش آید، نظر ستایش آمیز خود را ابراز می داشت.
یكبار شیرینی گفتار آن حضرت را چنین ستود: «در باره هیچ كس به قدر حسن(علیه السّلام ) این احساس را نداشتم كه وقتی میگوید، ادامه گفتار او را دوست بدارم» نوبت دیگری كه در حضور او از امام حسن(علیه السّلام ) یاد شد، گفت: «اینها مردمی هستند كه سخن گفتن به آنان الهام شده است».
درباره هیبت و خوش محضری آن حضرت گفت: «به خدا، هرگز او را ندیدم مگر آنكه از غیابش ناشاد و از عتابش بیمناك بودم».
و همچنین گفت: «به خدا هرگاه در كنار خود نشسته اش دیدم از وضع او و از عیب جویی او بیمناك گشتم.»
گویند: «عبدالله ابن عباس چون با حسن (علیه السّلام ) تنها شد میان دو چشم او را بوسید و گفت: قربانت گردم پسر عمو! به خدا پیوسته دریای دانشت در تلاطم است، چندان بر ایشان تاختی تا انتقام مرا از فرزندان... باز ستاندی.

█ فداكاری امام حسن (علیه السّلام )
فداكاری بی نظیر او همان وضعی است كه او به خاطر فكر و عقیده خود در مواجهه با ملك و حكومت انتخاب كرد.
غالبا چشم پوشیدن كسی كه صاحب قانونی حكومت است از این حق قانونی خود بیش از گذشتن از سر و جان، حایز اهمیت و دلیل بزرگی روح است. و بلند نظری و بزرگی روح در راه عقیده و هدف آشكاراترین صفات حسن (علیه السّلام ) ابن علی و جالبترین ابزارهای وی در جهاد متصل و بهم پیوسته اش بود.
در میان این دو نوع فداكاری ـ فداكردن جان یا گذشتن از سر حكومت با وجود حق قانونی ـ دومی بسی دردناكتر و دارای رنج طولانیتر و لطمه آن بر شخصیت انسانی كوبنده تر است.
در همه دوره های تاریخ، عشق حكومت در دل حاكمان و پادشاهان، ریشه دارتر و عمیقتر از عشق به جان بوده است تا چه رسد به فكر و عقیده. افراد زیادی را می شناسیم كه جان خود را فدای حكومت و سلطنت خود كرده اند در حالی كه جز عده ای معدود به یاد نداریم كه كسی تخت سلطنت را بلا گردان جان خود نموده باشد.
در تاریخ مناظر تلخ و رقت باری از قربانیان سلطنت را می توان دید كه پادشاهان برای حفظ تاج و تخت خود، نخست آنها را و سپس ـ چون گزیری نبوده است ـ خود را فدا ساخته اند.
با توجه به این نسبت ـ یعنی نسبت اندك كسانی كه تاج و تخت را فدای جان كرده اند در برابر آنان كه به عكس، جان خود را در راه تاج و تخت از دست داده اند ـ تفاوت میان ارزش معنوی این دو فداكاری را از نظر مردم در می یابیم.
به همین دلیل است كه در آن موارد نادری كه حكومت و سلطنت فدا شده است، مشاهده می كنیم كه اهتمام مردم به این واقعه بیشتر و گفت و گوها و قیل و قالها و همهمه ها در اطراف آن فراوانتر است و باز به همین دلیل است كه اظهار نظرها و تعلیلها و تحلیلها، فلسفه چینی های گوناگون فقط در پیرامون چنین واقعهای به عمل میآید و تاریخ به یاد ندارد كه در حادثه فرود آمدن حكمرانی از مقام حكومت، میان مردم اختلاف نظر در این باره پدید نیامده باشد؛ برخی او را تصویب و برخی تخطئه نكرده باشند؛ جمعی آن را عذر ننهاده و جمع دیگری بر آن خرده نگرفته باشند و خلاصه، جبهه ای با او و جبهه ای در برابر او قرار نگرفته باشند،مگر حسن(علیه السّلام ) ابن علی (علیه السّلام ).
اصولا اگر كمی دقت شود، همین كه آن حضرت حكومت را در راه عقیده اش فدا ساخت خود از بزرگترین آیات شجاعت اوست.
با این حال در كجای زندگی او نشانه طمع به زنده ماندن و یا ترس از مرگ را می توان یافت؟
در حساب امام حسن(علیه السّلام ) یگانه مقیاس و میزان، همان افكار و ایده های عالی او بود كه از دیدگاه او هیچ چیز دیگری با آن سنجیده و مقایسه نمی توانست شد.
او معتقد بود كه باید ملك و حكومت خود را فدای این افكار و ایده ها كند و با این فداكاری بزرگ، آن تنها ازرش معنوی را از دست اندازی خصمانه كسانی كه از ننگ این جهان و آتش آن جهان نمی اندیشند، مصون بدارد و همین خط مشی را هم بدون كوچكترین تغییر و انحراف و ضعف و در حالی كه زندگی را تحقیر میكرد طی نمود.
او راضی شد كه برای زنده نگاه داشتن هدفهای خود، زندگی دردناكی را تحمل كند كه مرگ از آلام آن بسی كوچكتر و سبكتر است؛ پذیرفت كه با تمام وجود خود، ابزاری باشد برای خیر و مصلحت دیگران و بی آنكه كوچكترین بهره و فایده و ذخیره ای نصیب خود او گردد. و فقط همین مقدار، بالاترین مقام و مرتبتی است كه مصلحان كم نظیر و طراز اول تاریخ توانسته اند بدان نایل آیند و دورترین سرمنزلی است كه تربیت اسلامی برای تامین هدف نهایی خود ـ یعنی مستقر ساختن صلاح همگانی و نشر افكار صحیح در اجتماع ـ آن را وجهه همت خود ساخته است.
بسیارند كسانی كه در خدمت افكار و ایده های خود و به خاطر زنده نگاه داشتن آنها، متحمل مصیبتها و بلاهای فراوان شده اند ولی در میان این گونه مردمان، كسی را نمیشناسیم كه در تحمل بلیه های رنگارنگ و رنج های بسیار را از آن گونه كه سایه وار تا آخر عمر و لحظه آخرین ضربت، قرین آدمی هستند، به پای حسن (علیه السّلام ) برسد.
بنابر این از هر جهت او نمونه و سمبل كامل پیشوا و مصلح عظیم الشانی است كه درس پذیرش سختترین و دردناكترین فداكاریها به خاطر ایده و هدف را، به مصلحان جهان تعلیم داد.
و در قدمهای بعدی این مرحله، همه جا با زهد و بی اعتناییاش به بهره های این جهان، پیش قدم و پیشرو بود. بنابراین پارسایی او در این جهان و شكیبایی او برزندگانیای آنچنان و فدا ساختن ملك حكومت، هر یك عناصر جهاد او در راه خدا و وسایل پیروزی او در راه جاوید ساختن فكر و عقیده و ابزار خلود و بقای شخصیت اوست.

مترجم: آیت الله العظمی سید علی خامنه ‏ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 20:3  توسط گمنام  | 
صحبتهای پیامبر با حضرت زهرا (س)


در آخرین روزهای زندگی پیامبر اسلام که آن حضرت در بستر بیماری بود و امیدی نیز به بهبودی ایشان نبود، اضطراب و دلهره مدینه را فراگرفته و همگان به هر شکل ممکن، پیگیر شرایط و اوضاع جسمانی پیامبر بودند .
حضرت فاطمه زهرا(س) دختر گرامی پیامبر اسلام در کنار بستر پدر حضوری دائمی داشت .
علاقه وافر و بی اندازه پیامبر(ص) به حضرت فاطمه بر کسی پوشیده نیست، این علاقه چنان بود که پیامبر می فرمود: فاطمه پاره تن من است، خشنودی وی خشنودی من و خشم او خشم من است .
ابن عباس گفته است: پیامبر گرامی در حالی که سر او در آغوش علی بود جان سپرد . همان شخص افزود که عایشه مدعی است که سر پیامبر بر سینه او بود که جان سپرد . ابن عباس گفته او را تکذیب کرد و گفت: پیامبر در آغوش علی (ع) جان سپرد و علی و برادر من « فضل » او را غسل دادند .
در تمام روزهایی که پیامبر بستری بود فاطمه (س) در کنار بستر نشسته و لحظه‌ای از او دور نمی‌شد . ناگاه پیامبر به دختر خود اشاره کرد که با او سخن بگوید . دختر پیامبر قدری خم شد و سر را نزدیک پیامبر آورد . آنگاه پیامبر با او به طور آهسته سخن گفت . کسانی که در کنار بستر پیامبر بودند از حقیقت گفتگوی آنها آگاه نشدند .
وقتی سخن پیامبر به پایان رسید حضرت زهرا سخت گریست و سیلاب اشک از دیدگان او جاری شد . ولی مقارن همین وضع پیامبر بار دیگر به او اشاره کرد و آهسته با او سخن گفت . این بار فاطمه زهرا(س) با چهره‌ای باز و قیافه‌ای خندان و لبان پرتبسم سر برداشت . وجود این دو حالت متضاد در وقت مقارن حاضران را به تعجب واداشت .
آنان از دختر پیامبر خواستند از حقیقت گفتار پیامبر آگاهشان سازد و علت بروز این دو حالت مختلف را برای آنان روشن کند . حضرت زهرا فرمود : من راز رسول خدا را فاش نمی‌کنم .
پس از درگذشت پیامبر، حضرت فاطمه زهرا (س ) روی اصرار، آنان را از حقیقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود : پدرم در نخستین بار مرا از مرگ خود مطلع و اظهار کرد که من از این بیماری بهبودی نمی‌یابم . برای همین به من گریه و ناله دست داد، ولی بار دیگر به من گفت که تو نخستین کسی هستی که از اهل بیت من، به من ملحق می‌شوی . این خبر به من نشاط و سرور بخشید، فهمیدم که پس از اندکی به پدر ملحق می‌گردم .
روح مقدس و بزرگ آن سفیر الهی نیمروز دوشنبه در ۲۸ ماه صفر به ملکوت اعلاء پیوست. امیرمؤمنان پیکر مطهر پیامبر را غسل داد و کفن کرد ، زیرا پیامبر فرموده بود که نزدیکترین فرد مرا غسل خواهد داد و این شخص جز علی کسی نبود .
نخستین کسی نیز که بر پیامبر نماز گزارد امیرمؤمنان بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 20:1  توسط گمنام  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 21:52  توسط گمنام  | 

امام رضا نوکر می خواهد

آیات عظام
امام رضا (علیه السلام) همه جا هست. آن حضرت زائر زیاد دارد؛ نوکر ندارد. من می روم نوکری امام رضا کنم.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

برخی از علمای ربانی در کنار تهذیب نفس و خودسازی با بندگی خدا، نوکری اهل بیت علیهم السلام را با تبلیغ معارف مکتب ایشان را همّ و غم خود قرار دادند.

 

آیت الله العظمی بهجت می فرماید:

«زیاد بوده اند از میان علما كسانى كه زیر بار مرجعیت و ریاست نرفتند، و شاید بعضى از آن ها خود را از دیگران اعلم مى دانستند!» (1)

 

یکی از این عالمان الهی، آیت اللّه «حاج شیخ غلامرضا یزدی فقیه خراسانی» است که با عمل به وظیفه، در تحصیل رضا و قرب الهی گوی سبقت را از دیگران ربوده بود.

 

عارف کبیر آیةالله سید جمال گلپایگانی(ره) درباره ایشان فرموده بودند: «ما بیست نفر بودیم که برخی به درجه اجتهاد و مرجعیت نایل شدیم، ولی هیچکدام مثل حاج شیخ غلامرضا نشدیم» (2)

 

آیات عظام
باید از شادى كلاهش را به عرش ‍ بیاندازد

 

«آیت الله بهجت» در وصف آیت اللّه حاج «شیخ غلامرضا یزدی»، و در عظمت کار تبلیغی همراه علم و عمل، می گوید:

«شنیدم زمانى كه مرحوم آقا شیخ غلامرضا یزدى در یزد اقامت داشت، خیلى خوشگذران بود؛ ولى هرگاه به روستاهاى اطراف مى رفت با خود نان و ماست و... بر مى داشت و به هر ده كه مى رسید، قرائت نماز و مسایل مورد نیاز را به مردم یاد مى داد و آن گاه به آبادى دیگرى مى رفت و همه حال خوراكش از خودش بود و از غذاى مردم پرهیز مى كرد.

 

آنان كه مثل انبیا (علیهم السلام) مأمور تبلیغ هستند و بدون چشم داشت و منت، كار آنها را انجام دهند، خدا مى داند چه مقامى دارند! البته در صورتى كه عالم بما یفعل و یترك، و عمال بما یأمر و ینهى [آگاه به آن چه باید عمل و ترك شود، و عامل به آن چه امر یا نهى مى كند] باشند. اگر كسى تشخیص بدهد كه به این كار اقدام كند و عالم و عامل باشد و با نشر علم شكرانه اش را ادا كند، باید از شادى كلاهش را به عرش ‍ بیاندازد.» (3)

 

آن حضرت زائر زیاد دارد، نوکر ندارد!

 

حجت الاسلام سید احمد دعایی یزدی می گوید: «یک سال نزدیک عاشورا (محرم) مرحوم آیت اللّه حاج شیخ غلامرضا به مشهد آمده بودند و مرحوم پدر من هم آن سال مشهد بودند. وی به پدرم فرمودند: «بلیط می گیرم برایت با هم به یزد برگردیم.»

 پدرم فرمود: «حاج آقا من امسال مدتی بیمار بودم، بیمارستان بودم و نتوانستم خوب زیارت کنم. می خواهم ایام عاشورا را مشهد بمانم.» حاج شیخ یک مقدار متغیر شدند و عصایشان را زمین زدند.

 

 و فرمودند: «جانم! امام رضا(علیه السلام) پانشین نمی خواهد، امام رضا(علیه السلام) زوار نمی خواهد، امام رضا(علیه السلام) نوکر می خواهد. حالا محرم است بیا برو دنبال مسجد و منبرت، دنبال کارهای عزاداری و تبلیغات.» پدرم به توصیه ایشان عمل کرد و به یزد برگشت.» (4)

 

حتی یک بار که به مشهد مقدس رفته و متوجه شده بود یکی از روستاهای دور مشهد، واعظ و مبلّغ ندارد، برای رفتن به آنجا داوطلب شد. یکی از علمای مشهد به او گفته بود: «حاج شیخ! شما تازه از راه رسیده اید. بهتر است زیارت بروید.»

 

حاج شیخ در پاسخ گفت: «امام رضا(علیه السلام) همه جا هست. آن حضرت زائر زیاد دارد. نوکر ندارد. من می روم نوکری امام رضا(علیه السلام) کنم.» (5)

 

مبلّغ سیار

 

بارزترین و مهم ترین جنبه زندگی این عبد صالح خدا در سراسر عمر، اهتمام به تبلیغ و ترویج دین بود. وی به رغم ابتلا به بیماری چشم درد، در سال 1327 ق و بازماندن از برخی فعالیتهای علمی؛ اقامه جماعت و سخنوری را ادامه داد.

 

این فقیه وارسته برای اشاعه و نشر فرهنگ اسلامی، تبلیغ دین و ارشاد مردم، با مرکبی ساده و گاه با پای پیاده و تحمل سختیهای فراوان به شهرهای مختلف از جمله: شیراز، اقلید، بم، مشهد، رفسنجان، کرمان، تربت حیدریه و روستاهای دورافتاده سفر می کرد و با بیانی ساده و روان، و مبتنی بر عمل، تأثیر بسیاری بر مردم داشت.

 

یکی از یاران صمیمی و همراه ایشان می گوید که حاج شیخ می گفت: «می خواهم به همه آبادیها بروم.» هر شب به یک آبادی می رفت و نماز می خواند و منبر می رفت.

 

 یک وقت به من گفت: «آیا جایی در این اطراف مانده است که نرفته باشیم؟» گفتم: «نه، فقط، قلعه کوچکی نزدیک ابرقوست، با دو سه خانوار.» گفت: «یا اللّه همین امشب می خواهیم به آنجا برویم.» حرکت کردیم و رفتیم و آن بزرگوار، آنجا نماز خواند و منبر رفت.

 

گاه دیر وقت به روستایی می رسید و چون مردم با خبر می شدند، مشتاقانه برای شنیدن سخنانش حاضر می شدند و تا پاسی از شب، از محضرش استفاده می کردند. آن مرحوم به دلیل اهمّیتی که برای اقامه نماز جماعت قائل بود، بیشتر کوشش خود را در این سفرها بر آن معطوف می کرد.

 

آیت اللّه خراسانی یزدی، پنجاه سفر به مشهد مقدس مشرف شد و در بین راه، همواره در میان مردم شهرها و روستاهای واقع در راه یزد تا مشهد به ترویج و تبلیغ اسلام پرداخت. (6)

 

حجت الاسلام سید احمد دعایی می گوید: «حاج شیخ زیاد به مسافرتهای تبلیغی به روستاها و جاهای دور و نزدیک می رفتند و هر جا که برای تبلیغ می رفتند در روستاهای مسیر توقف می کردند و برای مردم، منبر می رفتند و نماز جماعت می خواندند.

 

کل زندگی ایشان، وقف برای تبلیغ و ترویج دین بود. نقل شده است که وقتی به قُراء و قصبات اطراف یزد می رفتند، خودشان اذان می گفتند و چنین اعلام می کردند: «مردم! شیخ غلامرضا یزدی آمده؛ بیایید نماز.» (7)

 

حجت الاسلام وافی یزدی می گوید: «مرحوم حاج شیخ در فصل تابستان، مبلغ سیّار بود و صدها روستای محروم و دور افتاده را از وجود خود بهره مند می کردند. مردم هر محل و روستایی که ایشان به آنجا می رفتند خوشحال و شادمان می گردیدند و علاقه به دین و روحانیت در آن زیاد می شد.» (8)

 

معلوم نیست از این کارخانه ، دیگر چنین قماش هایی در می آید یا نه

 

آیةالله العظمی بهجت می فرماید:

 

«از آقای حاج آقا حسین قمی شنیده بودم که از منبر دو نفر به خوبی می شود استفاده نمود: یکی منبر آقا سید یحیی و دیگر حاج شیخ غلامرضای یزدی. ما رفتیم پای منبر ایشان استفاده کنیم که دیدم نظر آقای قمی درست است. از آقای حاج سیّد محمّد داماد پرسیدم: آیا کسی الآن در یزد مثل حاجی شیخ غلام رضا هست؟ گفت: نه.

 

ایشان مفتاح علوم قرآن دارند که کتاب جالبی است. معلوم نیست از این کارخانه ، دیگر چنین قماش هایی در می آید یا نه؟ نمی دانم، خدا بهتر می داند! خوشا به سعادت آقای حاج شیخ غلام رضا، ما کجا و این ها کجا!» (9)

 

آیات عظام
تبلیغ با محبت

 

یکی از ویژگیهای بسیار برجسته و مهمی که می تواند رمز موفقیّت مبلّغ باشد، محبت و علاقه به مردم است. اگر مبلّغ به همه انسانها از عمق جان علاقمند باشد، رفتار او بر این اساس شکل گرفته، می تواند زمینه جذب و اصلاح انسانها را فراهم سازد.

 

آیت اللّه قافی در این باره می گوید: «حاج شیخ برای هدایت مردم، بی نهایت فعالیت و تلاش می کردند و من، کسی را مثل ایشان، حریص بر هدایت مردم ندیدم.

 

با اینکه در سالهای آخر عمرشان ضعف و پیری و کسالت به قدری بود که وقتی کسی سؤال می کرد، ایشان می گفتند: بگذارید بنشینم و بعد مسئله تان را بپرسید؛ اما وقتی لازم می شد یک ساعت روی پا می ایستادند و صحبت می کردند. [ایشان ] به نجات مردم عشق داشتند و می خواستند همه وارد بهشت شوند.

 

این از خصوصیات ایشان بود. هنگام موعظه، الهاماتی داشتند و کلام ایشان بسیار مؤثر بود. معظم له علیرغم کسالت سینه و ضعف بنیه، منبر می رفتند. ضعف بنیان وی گاهی چنان بود که وقتی از منبر پایین می آمدند، دیگر حالی نداشتند و به سلامتی خود کم تر از هدایت مردم اهمیت می دادند.» (10)

 

کلیدهای تبلیغی حاج شیخ غلامرضا

 

در یزد، در ایام سال، مجالس عزاداری بسیاری تشکیل می گردید و هنوز هم چنین است. بیشتر بانیان مجالس از ایشان دعوت به عمل می آوردند و آن بزرگوار برنامه های خود را به گونه ای تنظیم می فرمودند که لااقل یکی دو روز در هر مجلسی شرکت نمایند.

 

برای ایشان ویژگی های ظاهری مجالس مطرح نبود، نزدیکی و دوری راه هم نقشی نداشت و در مجالس بانوان در نقاط دورافتاده نیز منبر می رفتند.

 

مرحوم حاج شیخ در فصل تابستان مبلّغ سیّار بودند و صدها روستای محروم و دورافتاده را از وجود خود بهره مند می کردند. مردم هر محل و روستایی که ایشان به آن جا می رفتند، خوشحال و شادمان می گردیدند و علاقه به دین و روحانیت در آنان زیاد می شد.

 

در سخنرانی های خود از معارف قرآن کریم و روایات اهل بیت علیهم السلام بسیار بهره می گرفتند و نسبت به آیات اعتقادی و اخلاقی عنایت ویژه داشتند. برای ذکر مصایب اهل بیت به خصوص حضرت سیدالشهداء علیه السلام اهمیت خاصی قائل بودند. تضرع و گریه ایشان گاهی مستمعین را تحت تأثیر قرار می داد.

 

دو نکته مهم در منبرهای ایشان مشهود بود: یکی مراتب دشمنی نفس امّاره و شیطان با انسان که روی آن همیشه تأکید داشتند و خطر آن را برای مردم بیان می کردند؛ و دیگری سفارش صلوات بر پیامبر و آل آن حضرت.

 

 احساس می شد ایشان می خواهند جامعه را با مبادی فیض و برکت و مشعل های خیر و هدایت آشنا سازند. نوع مطالب مطرح شده توسط آن بزرگوار به گونه ای بود که هم مجتهدین و علما از آن بهره می بردند و هم مردم کوچه و بازار. (11)

الحمد لله رب العالمین


 

پی نوشت ها:

 

(1)   در محضر بهجت، ج1، ص258

(2)   نامه جامعه، شماره 47، ذخیره خدا / نگاهی به زندگانی آیةالله حاج شیخ غلامرضا یزدی(ره) به قلم آیةالله حاج شیخ ابوالقاسم وافی

(3)   در محضر بهجت، ج1، ص233

(4)   نامه جامعه، ش47، ص23

(5)   تندیس پارسایی (نانوشته هایی از زندگانی و مکارم اخلاقی آیت اللّه حاج شیخ غلامرضا یزدی، به کوشش میرزا محمّد کاظمینی)، قم، انتشارات تشیع، سوم، 1379 ش، ص105

(6)   نجوم السّرد بذکر علماء یزد، سید جواد مدرسی، ص 522 و 523، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی استان یزد، 1384 ش.

(7)   تندیس پارسایی، ص23

(8)   تندیس پارسایی، ص32

(9)   تندیس پارسایی، ص 15 – 22؛ نامه جامعه ، شماره 47، ویژه نامه آیت الله شیخ غلامرضا فقیه خراسانی یزدی

(10)   تندیس پارسایی، ص34

نامه جامعه، شماره 47، ذخیره خدا / نگاهی به زندگانی آیةالله حاج شیخ غلامرضا یزدی(ره) به قلم آیةالله حاج شیخ ابوالقاسم وافی

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 20:6  توسط گمنام  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 11:3  توسط گمنام  |